
سلام برتو روزي که متولد شدي، روزي که مي ميري و روزي که دوباره زنده خواهي شد...
گفتند بنويس...نوشتم...اما حالا مي فهمم که براي خودم نوشتم نه براي ديگران....دروغ چرا؟ شايد اين اولين بار باشد که با شما اينطور حرف مي زنم. نمي خواهم ادبي حرف بزنم...فکر نکني بلد نيستم، بلدم چند تا آرايه بچينم و دو سه تا استعاره بزنم و و نيش کنايه رو به کار بگيرم...بلدم مجاز صحبت کنم و نماد انتخاب کنم.اما...چه سود؟ کلمات با من دشمن اند. من نمي خوام دشمنم رو کادو کنم و تحويل دوست بدم!اول کاري بگم که درسته کلمه تو داره کم کم از زبان فارسي حذف ميشه، اما آقاجان! زبان دل هيچ وقت ادب سرش نميشه. هيچ وقت قاعده و قانون سرش نميشه. همون بحث جدل بين عقل و دل خودمونه ديگه.... آقا جان! هيچ که بلد نباشم، توي کتاب ها اينو خوندم که گفتي: کل آنا يترشح بما فيه...به زبون خودموني تر: از کوزه همان برون تراود که دراوست...اينو اول کاري گفتم که حساب دستت بياد، ترسيدم يه وقت فکر کني چيزي سرم نميشه. مي دونم کلاس ما به کلاس شما نميخوره...شما کجا و ما کجا...اما ديگه گير نده...به قول خودتون: از کوزه.... ما با بديمون حرف مي زنيم و شما با خوبيتون جواب بديد...راستش هر وقت با امام زمان حرف مي زنم، پيش خودم فکر مي کنم که بابا! سر آقا شلوغه...وقتشو نگير با اين حرفاي بي ربطت...اما شما چي؟ مي دونم سرشما خلوت خلوته... آخه کي مياد سراغ شما؟ اونايي که ديگه خيلي عاشقتند، تو رو توي انجيل هاي چارتاييشون قايم کردند و اونجا دنبالت هستند...اما من اومدم تو آسمونا...دوست داشتم دو بيت شعر براتون بگم، اما شعر من شما رو محدود مي کنه....دوست ندارم کلمات رو به زور نخ و سوزن کنم و منم از طرف خودم انجيلي براتون بنويسم! 4 تا خودش کم بود منم بشم پنجمي؟؟!!...ببين! چقدر ما ساده ايم؟ ببين چقدر دوست داريم؟ لابد ميگي دوري و دوستي نميشه؟! خوب منم ميگم دوستي يک طرفه اصلاً نميشه...ما که هستيم، شما چي؟....شما يه دونه از دونه هاي خرماي معرفت توي اين دل صاحب مرده ما بکار، من قول ميدم نخلستان تحويلت بدم....هيچ که نباشد دم مسيحايي تو همه جارو پرکرده مگر يه جا...اونم اين دل ماست...نميخوام تاريخ بگم.اما آقا جان! دلت رو به کي خوش کردي؟ تو ديگه الان به جاي اينکه پيامبر يه عده باشي، تاوان گناهاشون به حساب مياي...
مسيحاي من!با حلوا حلوا گفتن که دهنمون شيرين نشد....اي پيک راستان! خبر يار ما بگو... از امام زمانم چه خبر؟ ميگن وقتي مياد، توهم پشت سرش نماز ميخوني... پس چرا جوابي نميدي؟ چرا انگشت سکوت به دهنت گرفتي؟ سرتو چرا پايين گرفتي؟ نکنه خجالت مي کشي؟ شما چرا؟ اين ماييم که بايد خجالت بکشيم...مي دونم باورت نميشه...اما به خدا دل ما هم خون شده...ديگه جايي نيست که به دنبال گلمون بو نکرده باشيم... ببخش! بي ادبي نوشتم...امسيحاي من! مي دونم هرچي گشتي آخرش يه دندون سفيد تو اين همه سياهي ما پيدا نکردي...اما بازم همون حرفت رو يادت نره: از کوزه همان برون تراود که در اوست....
وعده ديدار: روز ظهور - نماز جماعت - پشت سر امام زمان....خدا نگهدار...
دوستان زير هم قراره براتون نامه بنويسيند...منتظر باش!:
مسيح انديمشک - شاهد - بانوي باران - يک جرعه عطش - آبدارخانه - به راه باديه رفتن... - حوريب - سجاده اي پر از ياس - تا ملکوت - طلبه اي طالب يار - شور شيرين
نوشته شده توسط : حزب اللهي مدرنيته
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ